تبليغاتX
مديريت كسب و كار ايراني
  Image and video hosting by TinyPic  
+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:29 |

    مدير و كارمند تازه‌وارد. پاي تلفن؛ مدير مي‌خواهد به وي كمك كند (كارمند تازه‌وارد به تازگي مسئوليت كار روي پروژه‌اي را بر عهده گرفته است)


    «... ديويد، من هنوز خيلي تو را نمي‌شناسم كه بدانم ترجيح مي‌دهي چطور كار كني، ولي براي من معمولا خيلي موثره كه بلند بلند فكر كنم. اگه يه وقت خواستي جلوي وايت‌برد با كسي فكرها تو در ميان بذاري خوشحال مي‌شم كمكت كنم.»

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 19:10 |

يادم مي‌آيد وقتي كه يك استاد در دانشكده بازرگاني به دانشجويي كه غرق در جزئيات يك موردكاوي (case study) شده بود، گفته بود:

«جيسون، مطمئنا تو پيروز اين نبرد هستي ولي جنگ را خواهي باخت! سرت را بالا بيار و نگاهي به اطراف بيانداز. مرتب عقب و جلو را نگاه كن و بخوان. داري از تصوير كلي موردكاوي غفلت مي‌كني و خطرش مستقيما متوجه توست.»

در انگليسي نبرد (battle) به معني يك هماورد است و مجموعه‌اي از نبردها يك جنگ (war) را تشكيل مي‌دهند. بعضي اوقات با توجه و تمركز زياد روي جزئيات ممكن است شانس ديدن فرصتها و روابط بين اجزا را از دست بدهيم كه اصلي‌تر است و در نهايت پيروز از ميدان خارج نشويم!

من هم همين نقطه ضعف را دارم. شما چطور؟


+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 18:14 |

امروز باخبر شديم كه ايده بامزه‌اي با عنوان «جشنواره نوروزي وبلاگستان فارسي» توسط دوستان ايجاد شده است و چيزي تو مايه‌هاي عيدديدني خودمان است.
اول خواستيم راجع به شصت‌چي بنويسيم بلكه ملت خوششان بيايد... ولي بعدا پشيمان شديم و فكر كرديم هر چه كمتر بار ژورناليستي پست باشد و بار فرهنگي قضيه افزون‌تر، بهتر است. پس سفرنامه خودمان را تقديم اين جشنواره مي‌كنيم كه هم انبساط خاطر مي‌آورد و هم از بيماريهاي كليوي جلوگيري مي‌نمايد. و از طرفي بر علم و معرفت خوانندگان مي‌افزايد.
از بازديدكنندگان هميشگي عذرخواهي مي‌كنيم كه مطالب اخير ارتباط كمتريني به مديريت و كسب و كار داشته‌اند... خب عيد است ديگر! همه جا فعلا تعطيله

با درود و بدرود

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 13:40 |

و اينك برگشته‌ايم. شاد و خرم...

سفر خوب است. تجربه را زياد مي‌كند. مي‌گويند بسيار سفر بايد...

در اين سفر چيزهاي زيادي را تجربه كرديم. دوستان و آشنايان زيادي را ملاقات كرديم، كارهاي زيادي به انجام رسانديم و مايليم آنها را با شما در ميان بگذاريم




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

وقتي مي‌پرسم «چرا چيني‌ها توانسته‌اند به اين جا برسند؟» سيد محمد مي‌گويد:

تفاوت ما و چيني‌ها دراين است كه آنها قانع‌اند و ما گشنه؛ به اين كه زندگي‌شان بگذرد اكتفا مي‌كنند. سخت‌كوش‌اند. پذيرفته‌اند كه براي موفق شدن و پول درآوردن بايد سخت كار كرد. ما، ولي، مي‌خواهيم هر روز كمتر از ديروز كار كنيم و زندگي‌مان هر روز از روز گذشته بهتر شود؛ بنابراين ما هميشه گشنه‌ايم! حتي يك كارگر ساده در ايران نيز آرزوهاي خيلي بزرگي دارد. وضعيت ايران و چين شايد چند سال پيش خيلي به هم شبيه بود، اگر نگوييم ايرانيان حال و روز بهتري داشتند.

به او يادآور مي‌شوم كه اين آرزوهاي بزرگ ذاتا بد نيستند و بلكه موجب پيشرفت شخصي شوند. مي‌گويد كه بعضي از ذهنيت‌ها و آرزوها انسان را از تلاش كردن منصرف مي‌كنند و آن موقع است كه آدم مي‌خواهد خيلي زود و از هر راهي! به همه چيز برسد. و مثال مي‌زند كه الان كسي پيه كار توليدي را به تنش نمي‌مالد و ترجيح مي‌دهد سرمايه‌اش را در كارهاي زودبازدهي مانند ساختمان‌سازي به كار اندازد.

سيد محمد كه در يك كارگاه صنعتي در زمينه قالب‌سازي سرمايه‌گذاري كرده است و آنجا كار مي‌كند از اينكه ممكن است حتي يك روز مديران چيني‌ را در حال جارو كشيدن كف كارخانه يا كمك به يك كارگر براي بستن يك پيچ ببيند متعجب نيست. او حتي تعريف مي‌كند كه چيني‌ها در كارخانه ـ مدير و كارگر ـ همه سر يك ميز بزرگ و از يك غذا مي‌خورند و به بازديدكنندگان از كارخانه‌شان نيز همان غذا را مي‌دهند و البته اين منافاتي با اسكان دادن ميهمانشان در يك هتل پنج ستاره ندارد و از يك مدير چيني نقل قول مي‌كند كه «...الان در كارخانه هستيم و در كارخانه ما همه با هم اين غذا را مي‌خوريم. شب، بهترين شام و بهترين اتاق نوش جونتون هم باشه!» و عقيده دارد همين باعث مي‌شود كارگر كارخانه خود را از نقطه نظر داشته‌ها و نداشته‌ها پايين‌تر از مديرانش نبيند و به قول سيد محمد «وقتي با موتور رد مي‌شود كليدش را از سر تا ته بنز رئيس نندازد»

و من تاييدش مي‌كنم كه شايد به همين علت است كه سالهاي سال يك گروه از تخصص‌هاي مختلف مي‌توانند كنار هم به كار توليدي بپردازند. در ايران خيلي‌ها فكر مي‌كنند تنها راه زندگي بالا رفتن از نردبان موقعيت‌ها و حسابهاي بانكي است. ولي چيني‌ها به عرض زندگي‌شان توجه بيشتري مي‌كنند. در ايران معمولا از يك كارمند انتظار نمي‌رود كه كارمند باقي بماند و جامعه براي عدم موفقيتش در صعود از نردبان ترقي پنهان و آشكار ملامتش مي‌كند. تنها چند سال زمان لازم است تا ديگر هيچ متخصص، تكنسين و كارگر ماهري باقي نماند و صنايع در آن روز چه بايد كنند؟

و سيد محمد مي‌گويد به همين دليل ايران از تو خالي شده است. و آن روز هم اينك فرا رسيده است.

او مي‌گويد كه از ديدگاه يك چيني به صرف اينكه مديرش پول بيشتري از وي درمي‌آورد، آدم بهتر و خوشبخت‌تري محسوب نمي‌شود. و من با نگاههاي خيره به سيد محمد به خودمان فكر مي‌كنم.

سيد محمد خوب مي‌فهمد. از اول هم باهوش بود. من از اين گفتگو خيلي لذت بردم.


+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 15:32 |
خانم‌ها و آقايان
  1. عيد همگي مبارك! مسروريم به اطلاع همگي برسانيم نوروز سال 1387 تا دقايقي ديگر به روي سن خواهد آمد. پس اون دست خوشگله رو براش بزنيد كه صداش تا هفت تا كوچه اونورتر هم بره... شله شله شله! آآآآآآماششالله

  2. ما در اين دم نوروزي، بيكار بوده‌ايم و كمي هم وطنمان عرق كرده بود كه به صرافت اوفتاديم به جهت وبلاگمان از خود لوگوي نوروزي ول كنيم تا مشت محكمي باشد بر دهان حضرت گوگل (سلام پژمان جان) كه با آن هيكلش هنوز نوروز ما را وقعي نمي‌نهد و نمي‌داند كه ما ايرانيان مستعد ول كردن هرگونه بمبي اعم از گوگلي، اتمي، خوشه‌اي، كيلويي، متري و ... (و حتي بمبهاي شيميايي از نوع هنگام خواب!!!) مي‌باشيم و زنهار كه پايش را روي دم ما گذارد و يا لوگويي درخور پيشكش ننمايد.
    نظرتان چيست؟ خوشتان مي‌آيد از لوگوي ما؟ اگر راه بدهد ميل نموده‌ايم تا پايان فروردين ماه بر سر در ملوكانه حفظش نماييم. حفظه الله.

  3. در اين سال نو رزولوشن‌هاي بي‌شمارمان را مجتمع و خلاصه نموده و عصاره آن را در سه محور يادداشت نموده‌ايم. اميدواريم كه سايه همايوني‌مان شامل خودمان نيز باشد و در پناه آن به اهداف و اميال شاهانه‌مان برسيم. دوست داريم ولي نمي‌توانيم اميال ظل‌السلطاني‌مان را برايتان آشكار سازيم ولي قول مساعد مي‌دهيم به محض برآورده‌شدن، در همين جا اعلام نماييم!

  4. عزم نموده‌ايم ناصرالدين ميرزا را نيز كه ملاحت طبعي در خور دارد به فريضه وبلاگ‌نويسي دعوت نماييم تا آبرويي باشد براي وبلاگستان. به سبب اين امر مهمه و من باب نگوشيشن و مذاكره به زودي راهي بلاد آن شاهزاده گشته خواهيم شد. مراتب باستحضار خواهد رسيد.
+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 18:15 |

بسياري از صاحبان كسب و كارهاي كوچك آرزوهاي بزرگي در سر دارند. و اغلب الگوهاي شخصي نيز براي خود برگزيده‌اند. اين الگوها عموما افراد صاحب‌نامي هستند كه صاحب كسب و كار وسيع و ثروت و شهرت فراوان مي‌باشند: بيل گيتس، مايكل جردن، ديويد بكام، سرگئي برين و لري پيج و ...

وارن بافت، دومين مرد ثروتمند جهان، يكي از كساني است كه به عنوان الگوي بسياري از جوانان آتيه‌دار و جوياي موفقيت مطرح مي‌باشد. او كه اكنون پا به سن گذاشته گنجينه‌اي از تجربيات گرانبهاست كه پس از يك عمر سرمايه‌گذاري و مشاهده ظهور و سقوط‌ها به دست آورده است. بد نيست كمي با عقايد او آشنا باشيم و بدانيم دنيا را چگونه مي‌بيند. مطمئنا براي كساني كه مي‌خواهند مسير زندگي خود را به گونه‌اي طراحي كنند كه احتمال موفقيت بيشتري داشته باشد راه ايمن‌تري است.

  • بافت اولين سهام خود را در سن يازده سالگي خريد و اكنون حسرت مي‌خورد كه چقدر دير شروع كرد!
  • بافت در چهارده سالگي از محل پس‌اندازهايش يك مزرعه خريد. پس‌اندازهاي او حاصل توزيع روزنامه بود.
  • بافت هنوز در همان خانه سه خوابه در اوماها (كه 50 سال پيش در هنگام ازدواج خريداري كرد) زندگي مي‌كند و مي‌گويد هرآنچه كه لازم دارد در آن يافت مي‌شود. خانه او ديوار يا حصار ندارد.
  • بافت خودش رانندگي مي‌كند و راننده يا محافظ شخصي ندارد (من در اين مورد مطمئن نيستم، چطور مي‌شود اين را تحقيق كرد؟)
  • بافت با وجودي كه صاحب بزرگترين شركت جت اختصاصي است خود هيچگاه با هواپيماي اختصاصي مسافرت نمي‌كند.
  • شركت او، بركشاير هثوي، صاحب 63 شركت ديگر است. بافت هر سال تنها يك نامه به روساي اين شركت‌ها مي‌نويسد و اهداف سالانه را به ايشان مي‌دهد. هيچ‌گاه ملاقات يا تماس‌هاي مرتب با آنها ندارد.
  • او به روساي شركت‌ها دو قانون را يادآوري مي‌كند:
    • قانون اول: پول سهامدارانتان را نسوزانيد.
    • قانون دوم: هيچ‌گاه قانون اول را فراموش نكنيد.
  • بافت با افراد سطح بالاي جامعه معاشرت نمي‌كند. بلكه وقتي به خانه مي‌رسد پاپ‌كورن براي خودش درست مي‌كند و به تماشاي تلويزيون مي‌نشيند.
  • بافت نه موبايل با خود مي‌برد و نه از كامپيوتر در دفتر كارش استفاده مي‌كند.

بيل گيتس، ثروتمندترين فرد جهان، بافت را براي اولين بار پنج سال پيش ملاقات كرد. گيتس فكر نمي‌كرد نقطه اشتراكي با بافت داشته باشد بنابراين برنامه ملاقات را براي نيم ساعت تنظيم كرد. ولي وقتي با او ملاقات كرد جلسه‌شان 10 ساعت طول كشيد و گيتس به يكي از مريدان او تبديل شد.


و اما، شايد برايتان جالب باشد وارن بافت به جوانان توصيه مي‌كند كه:

«از كارت‌هاي اعتباري (وام‌هاي بانكي) پرهيز كنيد و در خودتان سرمايه‌گذاري نماييد. همواره به ياد داشته باشيد:»

  1. پول يك مرد را نمي‌سازد ولي يك مرد پول مي‌سازد
  2. زندگي‌تان را هرچه ساده‌تر كنيد
  3. به ساز ديگران نرقصيد، فقط به آنها گوش دهيد ولي كاري را كنيد كه احساس خوبي راحع به آن داريد.
  4. دنبال نام‌هاي تجاري نباشيد؛ تنها چيزي را بپوشيد كه در آن راحت هستيد.
  5. پولتان را براي چيزهاي غيرضروري هدر ندهيد؛ بلكه آن را براي چيزهايي خرج كنيد كه واقعا بهشان نياز داريد.
  6. اين زندگي شماست، پس به ديگران اجازه ندهيد راجع به آن تصميم بگيرند

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها را ندارند. بلكه قدر آن‌چه را مي‌يابند مي‌دانند


+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 21:0 |
آقاي غريب‌پور را مدتهاست كه مي‌شناسم و افتخار همنشيني با ايشان را داشته‌ام. همصحبتي با آقاي غريب‌پور تجربه دلپذيري است. خوش‌صحبتي و منطق بالايش به همراه داستان‌ها و تجربه‌هايي كه برايت مي‌گويد هيچ جايي براي خستگي نمي‌گذارد. حتي پس از ساعتها گفتگو...

من هميشه از كارهايش نيز لذت برده‌ام. چه ايكارو، چه قصه تلخ طلا، چه آهو ياهو، چه رستم و سهراب و چه اپراي مكبث كه در قسمتي از آن من هم كمك مي‌كردم و از نزديك شاهد روند كارها بودم.
ولي كلبه عموتم چيز ديگري است!



تو كارهاي قبلي غريب‌پور را مي‌شناسي ولي هر لحظه از نمايش غافلگيرت مي‌كند. تو كه گاه حوصله نشستن نيم‌ساعته را هم نداري، سه ساعت در سالن تئاتر مي‌نشيني و در هر لحظه از آن داستان تو را با خودش مي‌برد. گهگاه خيره اجراي بازيگران مي‌شوي و در جاهايي مبهوت تكنيك‌ها و ابداعات نو مانند لوكيشن‌هاي چرخ‌دار يا گاري‌دستي‌هايي كه آتش مي‌گيرند و بعضي اوقات فكر مي‌كني آيا مديريت و بازيگرداني 52 نفر روي صحنه تئاتر به آساني ممكن است؟
با اينكه داستان را مي‌داني و پيام آن نيز بارها و بارها در داستان‌ها و قالب‌هاي مختلف به تو منتقل شده است، نمي‌داني چرا هنوز نمايش تو را همراه خود مي‌كشد. پايان‌بندي هيجان‌انگيز آن ذهن تو را پر مي‌كند و بي‌اختيار روي پا مي‌ايستي و تا جايي كه توان داري دست مي‌زني. آنقدر دست مي‌زني...

البته اقاي غريب‌پور تنها نيست. در كنار همه همكاران و دستيارانش، غريب‌پور را شايد نتوان بدون فرشته‌اي كه به‌خاطر شيرين‌زباني، دانش، ذوق و هنرمندي همه‌جانبه‌اش خودش قيامتي است و بي‌جهت هنگامه نمي‌خوانندش تصور كرد. بقيه‌اش را به خودش مي‌گويم.
;)

تئاتر كلبه عموتم را كه تا پايان اسفند در فرهنگسراي بهمن اجرا مي‌شود از دست ندهيد.

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:11 |
عكس زير را نگاهي بيندازيد! چند وقت پيش كه براي انجام كاري به يكي از نمايندگي‌هاي سايپا رفته بودم تابلوهاي معرفي افراد مسئول را روي ميز ديدم و بسيار لذت بردم. حس خيلي خوبي است وقتي ببينيد كه به عنوان يك مشتري به شما و نظرتان بها داده مي‌شود. به ويژه اين كه اين بها دادن با يك سوال صد در صد ذهني (subjective) از شما پرسيده مي‌شود و نه يك معيار عيني (objective)



ممكن است برخي خرده بگيرند كه اين روش نظرسنجي علمي و دقيق نخواهد بود ولي من فكر مي‌كنم از آنجا كه مشتري‌مداري هدف اصلي و غايي هر كسب و كار است پس هر كاري نيز اگرچه 100 درصد كامل و خوب انجام گرفته باشد ولي نتواند رضايت مشتري را از ديدگاه ذهني وي برآورده سازد در انجام ماموريت خويش ناموفق ارزيابي مي‌گردد. و اين ترجمان دقيق عبارت (Customer is the King) مي‌باشد.

براي پست‌هاي بعدي سعي مي‌كنم با اين تلفن تماس بگيرم و برخورد پاسخ‌دهنده را بسنجم. بازخوردش را هم برايتان خواهم نوشت.

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:12 |