مشاوره، علاقه هميشگي من بوده است. در واقع، مشاوران به نوعي ادامه معلمان هستند كه آنها نيز به طريق اولي ادامه انبيا ميباشند. بنابراين و براساس قاعده تراگذري، ما مشاوران از سلاله انبيا هستيم. به قول معروف: اين علامت حاكم بزرگه، ميدونين كي در برابر شماست؟ ... (به نقل از انيميشن ميتي كومان، مربوط به سالهاي جواني!!!)
من معتقدم كه يك معلم و مشاور زاده شدهام و مرا گريزي از اين سرنوشت نيست. اما اين نوشته كوتاه را كه در مورد مشاوران كسب و كار است، بسيار جالب يافتم. گو اينكه پست اين مطلب به نوعي خودزني محسوب ميشود و تنها از مازوخيستها برميآيد، علاقمندم آن را با شما خوانندگان احتمالي وبلاگ شريك شوم.
گفتم احتمالي، چون من هنوز برنامهاي براي تبليغ وبلاگم بين دوستان و آشنايان و ساير علاقمندان اين حوزه انجام ندادهام. البته فكرهايي براي آن دارم و در آيندهاي نزديك قصد دارم ترافيك آن را به نحو شگفتانگيزي افزايش دهم.
در اين فاز، به تمامي نظرات و پيشنهادات دوستان در باب تبليغ و ترويج وبلاگم خوشامد ميگويم و خرسند و سپاسگزار خواهم بود اگر با توجه به محتواي وبلاگ، به من ايدههايي در اين مورد بدهيد.
و اما قصه ما:

چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS ) را فعال كند، شد. منطقه چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظاره مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت.
وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار سادهاي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچچيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي!

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت
11:58 |