تبليغاتX
مديريت كسب و كار ايراني

و اينك برگشته‌ايم. شاد و خرم...

سفر خوب است. تجربه را زياد مي‌كند. مي‌گويند بسيار سفر بايد...

در اين سفر چيزهاي زيادي را تجربه كرديم. دوستان و آشنايان زيادي را ملاقات كرديم، كارهاي زيادي به انجام رسانديم و مايليم آنها را با شما در ميان بگذاريم




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |
آقاي غريب‌پور را مدتهاست كه مي‌شناسم و افتخار همنشيني با ايشان را داشته‌ام. همصحبتي با آقاي غريب‌پور تجربه دلپذيري است. خوش‌صحبتي و منطق بالايش به همراه داستان‌ها و تجربه‌هايي كه برايت مي‌گويد هيچ جايي براي خستگي نمي‌گذارد. حتي پس از ساعتها گفتگو...

من هميشه از كارهايش نيز لذت برده‌ام. چه ايكارو، چه قصه تلخ طلا، چه آهو ياهو، چه رستم و سهراب و چه اپراي مكبث كه در قسمتي از آن من هم كمك مي‌كردم و از نزديك شاهد روند كارها بودم.
ولي كلبه عموتم چيز ديگري است!



تو كارهاي قبلي غريب‌پور را مي‌شناسي ولي هر لحظه از نمايش غافلگيرت مي‌كند. تو كه گاه حوصله نشستن نيم‌ساعته را هم نداري، سه ساعت در سالن تئاتر مي‌نشيني و در هر لحظه از آن داستان تو را با خودش مي‌برد. گهگاه خيره اجراي بازيگران مي‌شوي و در جاهايي مبهوت تكنيك‌ها و ابداعات نو مانند لوكيشن‌هاي چرخ‌دار يا گاري‌دستي‌هايي كه آتش مي‌گيرند و بعضي اوقات فكر مي‌كني آيا مديريت و بازيگرداني 52 نفر روي صحنه تئاتر به آساني ممكن است؟
با اينكه داستان را مي‌داني و پيام آن نيز بارها و بارها در داستان‌ها و قالب‌هاي مختلف به تو منتقل شده است، نمي‌داني چرا هنوز نمايش تو را همراه خود مي‌كشد. پايان‌بندي هيجان‌انگيز آن ذهن تو را پر مي‌كند و بي‌اختيار روي پا مي‌ايستي و تا جايي كه توان داري دست مي‌زني. آنقدر دست مي‌زني...

البته اقاي غريب‌پور تنها نيست. در كنار همه همكاران و دستيارانش، غريب‌پور را شايد نتوان بدون فرشته‌اي كه به‌خاطر شيرين‌زباني، دانش، ذوق و هنرمندي همه‌جانبه‌اش خودش قيامتي است و بي‌جهت هنگامه نمي‌خوانندش تصور كرد. بقيه‌اش را به خودش مي‌گويم.
;)

تئاتر كلبه عموتم را كه تا پايان اسفند در فرهنگسراي بهمن اجرا مي‌شود از دست ندهيد.

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:11 |


Last night I had the sweetest dream of any man in its most perfect way!

Hurray for me.


+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 14:16 |
يكي از مهمترين فعاليتهاي يك وبلاگ‌نويس مرور وبلاگ‌هاي ديگران و اجتماعي شدن در وبلاگستان است. امروز داشتم وبلاگ دانا رو در خوراك‌خوانم مرور مي‌كردم كه اتفاقي به اين پستش برخوردم. در اون راجع به نبود يك نظام سيستمي ديتينگ و آسيب‌هاي اون بحث شده بود همراه با يك لينك به ويكي‌پديا در مورد تعريف ديتينگ (ملاقات پسر و دختر). چون معمولا توي كلاس‌هام شاگردا زياد تفاوت بين ديتينگ و ساير فعاليتهاي اجتماعي دو نفري يا گروهي رو مي‌پرسند برام جالب بود كه اون مقاله رو مطالعه كنم. وقتي اون رو مطالعه كردم به نظرم خيلي كامل اومد. از دستش ندين. از دكتر دانا هم متشكرم.

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 10:13 |
الان مدتي است كه ما هم از بدويت خارج گشته‌ايم و از اينترنت پرسرعت استفاده مي‌كنيم و 24 ساعته در همه 7 شبانه‌روز هفته آنلاين مي‌باشيم. روزهاي اول كه بسيار مشعوف و ذوق‌زده بوديم كلي حال مي‌كرديم ولي الان كه كمي تبمان خوابيده است و همه آر اس اس هاي وبلاگ‌هاي مورد علاقه‌مان را خوانده‌ايم، وب‌سايت‌هاي جالب را چك كرده‌ايم، دانلودهايمان را فينيشيده‌ايم (البته ما نه خودمان حوصله داريم و نه اينترنت به اصطلاح پرسرعتمان اجازه مي‌دهد كه فيلم دانلود كنيم!) متوجه شده‌ايم كه چقدر محتواي فارسي مورد علاقه ما در اينترنت كم است. واقعا اگر قرار باشد كه بعد از يك هفته اين طوري مطلب جالب به زبان فارسي روي اينترنت كم بيايد كه نمي‌شود. فكري هستيم كه چه مي‌شود كرد براي اين قضيه...

البته الان كه داريم در حين نوشتن رفلكشن مي‌كنيم فكر مي‌كنيم شايد اصلا ربطي به اين حرفها نداشته باشد و فقط ما يك كمي تنهاييم! بر همين اساس هم كمي حساس شده‌ايم و روي همه پيك مي‌كنيم (pick on people) از جمله اينترنت. شما هم اگر نزديك بياييد شايد رويتان پيك كرديم!!! ...

راستي كمي هم بايد به صحبت كردنمان سر و سامان بدهيم كه كمتر فارسي-انگليسي اش قاطي شود. ملت گناه دارند حيووني‌ها! به وضوح در هفته اخير و به كرات ديده شده از طرف خودمان كه مخ طرف صحبت هنگ كرده و براي مدت مديدي تنها به ما زل مي‌زند.

... ما در اين دايره سرگردانيم

پ. ن. الان روي همه كامنت دهندگان پيك كرديم و چون چيزهاي مهمي ننوشته بودند همه را پاك كرديم. خيلي حال عصب هستيم مثل اينكه...! D:
+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 16:39 |
what's the point of life if risk is just a board game...
you' roll the dice but you're just hoping that the rules change!

what's the point if you can't bring yourself to say
things you want to say like "dance with me tonight"

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 7:17 |
این روزها دیگر برایم عادی شده است که گاه و بیگاه کسانی که نمی‌شناسمشان به من زنگ بزنند و در مورد اینکه MBA چیست و آیا چیز خوبی است یا نه؟ چطور می‌توان در کنکور آن شرکت کرد و چه منابعی را باید مطالعه کرد؟ (خدمات طالع‌بینی) چقدر احتمال دارد که در کنکور آن قبول شوند؟ و ... از من بپرسند.

چند روز پیش یکی از همین تماس‌ها را داشتم و به او قول دادم که برای سوالاتش جستجو کنم و جواب دهم. وبلاگ فوق‌العاده‌ای را پیدا کردم که در آن اطلاعات بسیار مفیدی در مورد رشته MBA و کنکور آن وجود دارد و البته به روز نگهداری می‌شود. برای مشاهده این وبلاگ اینجا را کلیک کنید.

یکی از پست‌های این وبلاگ در مورد دانلود منابع زبان انگلیسی آزمون کنکور MBA است که شامل فایل‌های PDF بسیاری از منابع می‌باشد. مطمئنم این پست مورد علاقه عده زیادی از شما ست. حتما این پست را چک کنید.

البته برای دوستانی که با انگلیسی مشکلی ندارند وب‌سایت رسمی MBA را توصیه می‌کنم. به ویژه آنهایی که علاقمندند تحصیلات خود را در کشورهای دیگر ادامه دهند.



روز بهتری داشته باشید! ;-)

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 13:20 |
مدتي بود براي يكي از مشتريانم به دنبال سرويس‌هاي گوگل بودم كه در ايران با محدوديت مواجه شده‌اند. چراكه گوگل نامرد برخي از سرويس‌هايش را براي ايرانيان مسدود كرده است. پس از جستجوي بسيار بالاخره سايتي را پيدا كردم كه بتوان آخرين ويرايش خدمات گوگل (مانند گوگل‌ارث، گوگل‌دسكتاپ و ...) را به همراه بسياري نرم‌افزارهاي ديگر به رايگان دانلود كرد.

و اما هديه سورپرايز اين هفته، براي آن دسته از دوستاني كه با مشكل مشابهي روبرو بوده‌اند...

خانم‌ها و آقايان اين شما و اين: ;-)

http://www.filehippo.com


بدرود

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 23:53 |
تناسب در اين عكس حرف اول را مي‌زند!
به علاوه مي‌توانيد چگونگي هم‌زيستي گونه‌هاي مختلف فرهنگي را در كنار هم ملاحظه كنيد. در دنيايي كه مرزهاي فرهنگي آن هر روز در حال كمرنگ‌تر شدن است اين عكس جذابيتي همانند زل زدن به گونه در حال انقراض چيتاي آسيايي دارد.

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 11:50 |

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که  دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود    " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:48 |
47%How Addicted to Blogging Are You?

Mingle2 - Dating Site

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 14:24 |

مشاوره، علاقه هميشگي من بوده است. در واقع، مشاوران به نوعي ادامه معلمان هستند كه آنها نيز به طريق اولي ادامه انبيا مي‌باشند. بنابراين و براساس قاعده تراگذري، ما مشاوران از سلاله انبيا هستيم. به قول معروف: اين علامت حاكم بزرگه، ميدونين كي در برابر شماست؟ ... (به نقل از انيميشن ميتي كومان، مربوط به سالهاي جواني!!!)

من معتقدم كه يك معلم و مشاور زاده شده‌ام و مرا گريزي از اين سرنوشت نيست. اما اين نوشته كوتاه را كه در مورد مشاوران كسب و كار است، بسيار جالب يافتم. گو اينكه پست اين مطلب به نوعي خودزني محسوب مي‌شود و تنها از مازوخيست‌ها برمي‌آيد، علاقمندم آن را با شما خوانندگان احتمالي وبلاگ شريك شوم.

گفتم احتمالي، چون من هنوز برنامه‌اي براي تبليغ وبلاگم بين دوستان و آشنايان و ساير علاقمندان اين حوزه انجام نداده‌ام. البته فكرهايي براي آن دارم و در آينده‌اي نزديك قصد دارم ترافيك آن را به نحو شگفت‌انگيزي افزايش دهم.

در اين فاز، به تمامي نظرات و پيشنهادات دوستان در باب تبليغ و ترويج وبلاگم خوشامد مي‌گويم و خرسند و سپاسگزار خواهم بود اگر با توجه به محتواي وبلاگ، به من ايده‌هايي در اين مورد بدهيد.

 

و اما قصه ما:

چوپان

چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جاده‌هاي خاكي پيدا مي‌شود. راننده آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟

چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران‌رسيده و نگاهي به رمه‌اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.

جوان، ماشين خود را در گوشه‌اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه مي‌توانست سيستم جستجوي ماهواره‌اي ( GPS ) را فعال كند، شد. منطقه چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.

بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان مي‌داد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.

چوپان گفت: درست است. حالا همين‌طور كه قبلا توافق كرديم، مي‌تواني يكي از گوسفندها را ببري.

 آنگاه به نظاره مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت.

وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!

چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.

 مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟ 

چوپان پاسخ داد: كار ساده‌اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل مي‌دانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ‌چيز راجع به كسب و كار من نمي‌داني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي!

+ نوشته شده توسط مصطفي پورمهدي در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 11:58 |